بهار در چشمان من خانه کرده است

می دانی چرا؟

شاید  روزی برایت قصه ای  بگویم

از خیالاتی شدن ابرهایی که بی هوا

به سرم می زنند و هوایی ام می کنند

و بارانی که به بهانه بهار

منتظر اجازه نمی ماند

و نگاه دلواپسم

که به راه می ماند و می بارد

نبودنت سبز می شود

قد می کشد

ریشه می کند

و من و جای خالیت  بهاری می مانیم

 

/ 0 نظر / 17 بازدید