احساس تنهایی من

پیراهن بلندی داشتم که آستین هایش تا نزدیک زانوانم می رسید

آرزو می کردم یک روز عصر که مادرم حوصله دارد آنها را برایم کوتاه کند

آن عصر نیامد

حوصله مادر هم نیامد

 آستین های من به مرور کوتاه شدند

و آرزو ی من به تاریخ سپرده شد

و همه این روزها

به آرزوهایی فکر می کنم که در گوشه گوشه های ذهنم پرسه می زنند و رهایشان کرده ام تا به اعتبار همین تاریخ چاودانه شوند در زمان

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/۱٠ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط مسافر نظرات () |

با این زمستان می شود دو بهار که فاصله هایمان قد کشیده اند

و تنهایی من دارد که تنومند میشود به آرامی

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/٧ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ توسط مسافر نظرات () |

به وسعت آسمان درگیر نگاه ات هستم

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/٢۱ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط مسافر نظرات () |

فرقی نمی کند

پاییز باشد یا زمستان

وقتی تا مغز استخوانت تیر میکشد

و سرت بی اختیار خودت چرخ می خورد

آنقدر که دنیا را هم میچرخاند

و تو را با سرعت پرتاب می کند در یک برهوت تاریک

می مانی که شب است یا روز

پاییز است یا زمستان

بودنت اما درد می کند به وسعت نبودن آن که بهار را با خودش برده و قرارت را

و تو سال هاست که می چرخی در جایی که از آن تو نیست

تنهای تنها...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/۱٥ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط مسافر نظرات () |

مثل پیشترها

پاییز را قدم می زنم

مهر را می جویم

و دریغ که تو را نمی یابم

مساقر پاییزی

می بینی

این خزان بی مهر را هم تاب آورده ام

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/٢٩ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط مسافر نظرات () |

تمام می شوم

روزی

جایی

که خزان

زودتر از من

تو را پیدا کند

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/٢۸ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط مسافر نظرات () |

حوالی این پاییز زودرس

باید تن اندوهگین منتظر را تکاند

باید به یادش بیاوری

دفتر زندگی را ورق بزند

قبل از این که برگ های زرد از شاخه ها جدا شوند 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/٢٤ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط مسافر نظرات () |

در شامگاه روزی بلند

از عمق تابستان

دستهایم رو به آسمان بود که شاخه نیلوفری بر آن پیچید

و تو را که از جنس آسمان بودی ؛ به زمین آورد

و من  معجزه باران را باور کردم

باران آسمانی ام ؛ زمینی شدنت مبارک

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٢٧ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ توسط مسافر نظرات () |

Design By : nightSelect.com