احساس تنهايی من
بر روی شانه هایم نشسته ای همانجا که روزی بالهای بلندی داشت و مرا رها می کرد از هرآنچه بوی خاک می داد،بوی نا،بوی ماندگی اگر هنوز نقشه آن دیار دور در خاطرم مانده باشد باید که از ردیف سپیدارها گذشته باشم از کنار لبخند نسیم بر فراز بیشه ها با عطر مواج بابونه و پونه رهایم کن اصلا دلم هوای دریا دارد می خواهم زلال شوم بگذرم و بگذرم دست های تو که باشد این زمستان را هم دوام می آوریم پ.ن: امروز برگشتی به آنجایی که جای تو نیست. اما خوب می دانم که با دستهای تو، تا بهار راهی نیست... اینجا جایی برای کسی خالی است حجم خسته چشم ها، خبرش را آورده اند... پ.ن:روزشمارها خسته شده اند ، نگاهبانانت چطور؟ نمی دانستم همه ی اون وقتهایی که می گشتم تا برای دیدنت نشانه ها رو رصد کنم تو در حوالی سرانگشتان رها شده ام ، واژه به واژه سایه وار ،در انتظار من قدم می زدی گامهایت را از مسیر نگاهم بردار افق ، روشن تر از آن است که در سایه یاد تو ناپیدا باشد به رسم اندوه نگاهت را قاب گرفته ام آویخته ام بر ایوان دلم و با هر آمدن پاییز در حاشیه آبان چیزی مثل اشک از جنس حسرتی همیشگی قاب نگاهت را در دلم برق می اندازد و من چشمانی را می بینم که پیشترها عشق را به دلم می کشاند
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
سهراب
| Design By : Night Skin |


