احساس تنهایی من

فرقی نمی کند

پاییز باشد یا زمستان

وقتی تا مغز استخوانت تیر میکشد

و سرت بی اختیار خودت چرخ می خورد

آنقدر که دنیا را هم میچرخاند

و تو را با سرعت پرتاب می کند در یک برهوت تاریک

می مانی که شب است یا روز

پاییز است یا زمستان

بودنت اما درد می کند به وسعت نبودن آن که بهار را با خودش برده و قرارت را

و تو سال هاست که می چرخی در جایی که از آن تو نیست

تنهای تنها...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/۱٥ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط مسافر نظرات () |

مثل پیشترها

پاییز را قدم می زنم

مهر را می جویم

و دریغ که تو را نمی یابم

مساقر پاییزی

می بینی

این خزان بی مهر را هم تاب آورده ام

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/٢٩ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط مسافر نظرات () |

تمام می شوم

روزی

جایی

که خزان

زودتر از من

تو را پیدا کند

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/٢۸ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط مسافر نظرات () |

حوالی این پاییز زودرس

باید تن اندوهگین منتظر را تکاند

باید به یادش بیاوری

دفتر زندگی را ورق بزند

قبل از این که برگ های زرد از شاخه ها جدا شوند 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/٢٤ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط مسافر نظرات () |

در شامگاه روزی بلند

از عمق تابستان

دستهایم رو به آسمان بود که شاخه نیلوفری بر آن پیچید

و تو را که از جنس آسمان بودی ؛ به زمین آورد

و من  معجزه باران را باور کردم

باران آسمانی ام ؛ زمینی شدنت مبارک

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٢٧ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ توسط مسافر نظرات () |

کی گفته درد قابل تحمل نیست یکی بیاد ببینه رو بروی درد با تمام هجمه اش تاب آورده ام نپرس چگونه رازش در بی انتهائی درد است شاید روزی برایت قصه اش بنویسم
نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/٢۸ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط مسافر نظرات () |

مثل همین  ماه پایانی بهار بود که آمدی و برایمان فصلی با عبای شکلاتی را رقم زدی

و هر سال وقتی به اینجا می رسم؛ دست خیالم را می گیرم و  دوره می کنم تو را و خرداد

را و حجم فراموش شذه ی  باورهای خوب را...

و تو تکرار می کنی

مرا و امید را ...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/٩ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ توسط مسافر نظرات () |

تو رفته ای و من در تو جا مانده ام کاش کسی باشد که مرا ببرد کاش جایی باشد که تو نباشی
نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/٢٠ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط مسافر نظرات () |

Design By : nightSelect.com