احساس تنهايی من

بهار به نیمه  رسیده است،در ایوان باغ باران خورده ذل زده ای به زبانه های آتش که کنده های کاج را خاکستر می کند و به خودت می گویی چه خوب است که سرتا پایت دوداندود می شود با عطر کاج!

اینها اما نمی تواند شعله های تصویر وجدان بیدار را از قاب ذهنت پایین بکشد.

بی خیال نمی شوی همینطور فارل را می بینی که درمانده و ناتوان ،تن به خدمتگذاری کالون می دهد و اینگونه است که ژنو به تسخیر کالون در می آید.

به ایمان نامه اش می رسی و بر خود می لرزی انگار نه انگار که نشسته ای کنار آتش و می خوانی،همه ی شهروندان ژنو یک به یک باید آن را بپذیرند آنهم به طور رسمی !

تکلیف کسانی که به ایمان نامه معترضند معلوم است،..

آنوقت آزادی را می بینی که در میان همین شعله های کاج کنار دست تو خاکستر می شود!همان آزادی انسان مسیحی که روزی لوتر مبشر آن بود...

تصویر سوختنش را می بینی آنچه که در ژنو پایان می گرفت،برداشت از مذهب به عنوان امری وجدانی و فردی بود

نابودی اخلاق به نام منطق بود

و جوهره پیام جنبش اصلاح دینی که در صورت کلام گم می شد.

هرگونه آزادی در ژنو مرد،از آن دم که کالون پا به شهر نهاد و تنها اراده ی او یر همگان فرمان می راند...

اریبهشت است با هوای محسور کننده اش در این باغ خیس از باران بهاری و اما تصویر مرگ امید به روزهای خوب نیامده که دوباره تکرار می شود وقتی که با وجوان بیدار روزهای رفته را در همین دورهای نزدیک مرور می کنم...

پ.ن:

کتاب وجدان بیدار نوشته اشتفان تسوایگ خیلی حرفا برای گفتن دارد

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط مسافر نظرات () |

می دانی

یک وقتهایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تعطیل است

و بچسبانی پشت شیشه افکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که پشت شیشه ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویی:

بگذار منتظر بمانند!!!

حسین پناهی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۳ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط مسافر نظرات () |

 در قاب نگاه تو

تصویر این روزهای بارانی

مرا می برد تا عمق آبی آسمان

آنجا که تا رویای بهار و باران راهی نیست

آنجا که شاعر می شوم

از بس که به تو اشاره می کنم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٧ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط مسافر نظرات () |

آرام و بی صدا می آیی و بر خیال سرما خورده ی من جوانه می زنی

 دیگر بغض نمی کنم

تو خط مرا خوانده ای

و شعرهایم را

و ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٩ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط مسافر نظرات () |

آینه ها را نذر نگاهت کرده ام

چشمانت را باز کن

تا بهار تکثیر شود...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط مسافر نظرات () |

به کجا اشاره می کنی

که من تمام می شوم

پنهانی،هرکجای شب...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط مسافر نظرات () |

 گویی جایی میان رویاهایم جا مانده ام

که هر چه ورق میزنی

این قصه تمام نمی شود...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط مسافر نظرات () |

بر روی شانه هایم نشسته ای

همانجا که روزی بالهای بلندی داشت

و مرا رها می کرد از هرآنچه بوی خاک می داد،بوی نا،بوی ماندگی

اگر هنوز نقشه آن دیار دور در خاطرم مانده باشد

باید که از ردیف سپیدارها گذشته باشم

از کنار لبخند نسیم بر فراز بیشه ها

با عطر مواج بابونه و پونه

رهایم کن

اصلا دلم هوای دریا دارد

می خواهم  زلال شوم

بگذرم و بگذرم

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط مسافر نظرات () |


Design By : Night Skin